تبليغاتX
ملوان خسته - همیشه مانده ام میان رفتن و رفتن و رفتن ...

پاک کن !؟!

------------------------------------------

هميشه به همين شکل بودی

لوس ، گستاخ ، چندش آور

و منِ دربدر

بر در احساس تو

آويزان

دست نوشته های پوچم را

حک می کردم ...

گناهان چرت و پرت های نوشتاری ام

از چشمان تو زاده می شد

و چَشم گفتن هايت مرا می سوزاند

از سردی دستانت ...

..

کاش من هم بلد بودم صرف کردن احساس را ، شباهنگام

تا شايد کمی می فهميدی

عشق واژه ی اس ام اسی نيست

و آغوش کفن وار معشوق

گواهیِ عاشقی نيست ..

من آنقدر دلم مرده از اين التهاب تلخ ديابت

که حتی ذهنمم ديگر

 عشق را در اتاقکهايش

راه نمی دهد و تو هم که کماکان

منطق عشقت ، احساساتم را می کشت ..

چشمانت را باز کن

می بينی !؟!

موناليزا هنوز هم لبخند می زند

وای که از اين لبخند شيرين

چرک های سرنگ آلوده

نمايان تر می شود

و من ای کاش

هيچگاه تو را بر زبانم نمی آوردم

تا صدای تو

خبر بستر مرگ موناليزا را

غروبانه بازگو نمی کرد ...

...

خيلی تند بياد آور

آن روز ها هر کلامت

سايه ای خنک داشت

اما ..،

هر بهانه ات سرشار بود از عطر نکبت نااميدی

که تو اميد صدايش می زدی

وای بر چشمان تو که بدون عينک

همه جا را تار می ديد

و وای برتو که دم آخر

برای نشان دادن خط چشم هايت

عينکت را بر چشم نداشتی

و از پشت وب کم تيره

مرا تار تر از هميشه ديد زدی ...

بهانه هايت به خط پايان رسيدِ

اما من تازه شروع شده ام

انگار که اين ذهن ساده

تنها چيزی است که زير آفتاب

 هميشه تازه اما پوچ

می ماند

پس شروعم را تازه بدان

اما نه به معنی با تو بودن

که اين کلام

ديروز منسوخ شد ...

پاک کنی خريده ام برای پاک کردن خاطرات تو

که جايش را گرم ونرم می بيند

در جا مدادیِ احساس من ؛..

آه که اين پاک کن

بوی بچگی ام را می دهد

آنقدر زيبا منهدم کرد خاطراتت را

که انگار نو پايی سه ساله ام

که جز آغوش مادر و لبخند پدر

درک چيز ديگری را ندارد ...

من آمدنت را

خنديدن و اشک هايت را،

و حتی ..

لمس خيالی دستانت را

در شبهای تنهايی خود

ديگر انتظار نخواهم کشيد .. .

..

تو ای بدرود شده

فاصله ها را مقدس بدان که اکنون

فاصله ی من و تو

يک واحد بيشتر نيست

به وسعت يک قطره اشک

و اين آشوب سخت ثلث دوم زندگی

مرا در ميان گرفته ..

من ديگر بال و پری ندارم

نای راه رفتن هم از جريان افتاده

در کالبد بی روحم ، اما

ديريست که سکوت و روشنی

اتوبان فريادهای مملو از تيرگی هايم را

مسدود کرده

و فقط با يک استکان چای

جنسم جور می شود ..

ديگر احساساتی نشو

پرده برداری کن از خواب آلودگیِ چشمانت

و کرکره ی گوشهايت را هم بکش بالا

 حرف اولم را در آخر می گويم

برو که رفتن جايز است

در اين روزگاران ماندنی ...

 

-----------------------------------------------

س.حقیقت - مرداد ماه ۱۳۸۶

  

 

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 |