پروردگارا ،...
من تو را می خواهم ، پس یاری ام کن ، همین ...
-------------------------------------
قسم بر خرد ، بر صاحب خرد ، و قسم بر قلب پاک ياران هميشه ناشناخته ...
قسم بر نفس ما ، قسم بر خدايان وجود ما و قسم بر خدای ما ...
آری ، قسم به تو ، تو که تمامی و هيچی . هيچ از پر بودن . حس عشق آميخته به پرواز ، پروازی با شکوه به آسمانهای پر باران خشک . هميشه خشک ...
پرسه می زنم در ثانيه ها . آنجا که در تک تک بی تابی هايش ، می سوزم و می بوسم باران های اشکم را و می سازم با تيرگی های شب دلباختگی ام ، از سر غروب تا ته صبح همچنان بيهوده ، و تنها تو مرهممی ...
معبودم ؛ دلتنگی هايم برای توست . تويی که در وجودمی ، روح آزادمی و منِ نحيف، در پی رسيدن به تو ، دور مانده ای ام از اصل وجودم ...
صاحب اشکانم ، ببوس پيشانی ام را . در آغوشم بگير و مستم کن از شراب عاشقانه ی نجواهايت و در اين تنهايی ها ، کاش مرا هم شريک سازی در تبرک سفره ی ضيافتت ...
وجودم .. روحم .. خدايم ؛
تنها ترينم در اين دالان شلوغ ..
همرنگ آسمانهای سيه چهره ی شبانت . آنی که برای آرامش ، هديه مان دادی اما ، روشن تر کن شبهايمان را و لايق بدان وجود مرا در فراسوی افق بزرگواری خود ..
..
ای وجودا ؛..
می بينی ؟
می بينی مرا که از ترس تو اشک بسيار می ريزم ؟
مرا که لحظاتم را بيهوده تلف می کنم ؟
مرا که خسته ام ؟ آنقدر خسته و درمانده که حتی نای مردن را هم ندارم ...
آری .،
منِ بنده ی تو ، سردم است و گرمای تو را خواستارم و اکنون ، گريان و حقير ، در پيشگاه تو ، به سجده افتاده ام و می شويم درگاه هميشه پاکت را با قطره ی التماسم ...
بار الها ؛ بگو به آن کسانی که خود را نمی شناسند ، که در اين صحنه ی روزگار ، همه ، ميهمانی هستيم پر راز در سفره ی عالم تو ...
و مرا در ياب با اين احساسات ابری ..
پروردگارا .. گريانم و تنها ، باران عشق توست .. التيام من ..
ببخش بيهوده عشق خاکی ما را و ببار ای رحمت ، ای رحيم ، ای غفور ، ای کريم ...
همه رفتند .. اما ، تو ماندی و قصه ی عشق ، هنوزم پابرجاست ...
خداوندا .. کاش ما هم انسان باشيم ...

سبز و جاری در پناه حق ..
س.حقيقت - زمستان ۱۳۸۵