مشق یک بازنده
----------------------------------------
این روزها ..
چشم براه امید هستم
تا شاید
پوشال سرد پاییزی مانده بر دلم .،
جل و پلاسش را
جای دیگری علم کند ..
از رفتار ماه عکس گرفته ام
و آنقدر پرو شده ام که به تو می خندم
و از شما چه پنهان ..
شاید فردا هم مشتی بر خدا بزنم ...
درد دیروزم چه کنم بود و ای کاش
این روزها مرضم شده ..
ای کاش یکی بگوید ...
فردا چه کسی مرا به گورستان خواهد برد ..؟
آخر این روزها
مرگ هم قاعده دارد و این درختان ..
خسته از سایه شدن ..
منتظرند که تابوت وار مرگ را حمل کنند ...
بدرود .....،!!
من باختم ای هم قبیله ای ..
و می دانم
چیزی به پایان نمانده و در این فقدان زمان
هر فرصتی تا ابد فرصت نیست ...
آری .، من
هنوزم که هنوزه
خجلم از روی ماه ...
وای بر من ...
شکستم و آنقدر بغض کردم
که حلیم سرد شد ...
