تبليغاتX
ملوان خسته
 
 هیچ ِ من .!؟
---------------------------------------------------------------------------

دیوانه ای ام بیمار

با ۲۳ سال سابقه ی بیماری

چیزی ندارم که در بهبوهه ی زندگی

فنا شود

جز شادی هایم

که با مشتی پر از باران

لحظاتم را پر میکند

هنوز هم نمی دانم که با کدامین لبخند

عاشقانه ...

شعورم را باخت دادم ؟؟

هنوز هم تکه پاره های تکراری روحم را

در میان زباله های بو گندو

می سوزانم .،

و کماکان نیازمند چیزی هستم که باورش کنم ..

حرفهایم نطق نیست

فریاد است

که آنرا هم

دیروزتر ها

بدبختانه ...

باز هم

عاشقانه سوخت دادم ،،

آنقدر خوره ام که از تخته پاره های زندگی

یک چپر .. نه

معبدیی بسازم

و شاید آرامگاهی برای دفن تمامی افکارم

...

من ، از نسل شبم

بی شراره همچون زمان

بی اشتها از زندگی

شرم بار تر از شب

انسان نیستم

از نسل آدمم

همسفر انتظار

محکوم

گنگ

خسته

و در این هفت شنبه بازار زندگی

من بیمار

کم اهمیت ترین مهره ی سریال هستم ،.

اکنون ..؛

همه ی این جنایات

داغی ست ننگ

که کوفته شده بر پیشانی ام

حال می دانم آنچه که براستی نیازمند باور کردنش بودم

باور کردن خود بود

که هیچگاه این را نفهمیده ام

...

می خرامم در بهشت ماه

اما کاسب آرامش ،.. شب

چار چشمی

از زیر عینک دودی اش

مرا می پاید و به صبح مرجوعم می کند

...

این است روزگارم

درست است که این همه تو را دارم

اما یکی دیگر

به گوش فردا برساند که

ـ دیوانه ای

آنقدر خسته است ..

که حتی نای مردن را هم ندارد ... ـ

                                                                  هیچ ِ من یا بهر بگم شناسنامه ی من (س.حقیقت)

  

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در شنبه هفتم مهر 1386 |