تبليغاتX
ملوان خسته

...، 

لال مثـــــــل لبخند !!؟؟

--------------------------------------------------------------------

همیشه برایت لبخندی می آوردم

در حالی که خود چیزی نداشتم

و تو ..،

برای اینکه شادمانیت را برقصی ...

می خندیدی..

دیگر بخاطر نمی آورم

و اینبار می خواهم

برای خودم لبخندی بیاورم

.

.

.

حال که مدت هاست برایم نمی خندی...

 {...}

- س.حقیقت -

 ...،

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 |
توضیح و یا شاید ماست مالی ...
 
لطفاً حتماً ادامه مطلب رو بخونین ..
ممنون می شم ..

ادامه مطلب
گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در پنجشنبه دهم آبان 1386
 
نان را از هر طرف بخوانی نان است ..
 
 
 
بروی ادامه مطلب کلیک کنید 

ادامه مطلب
گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در سه شنبه هشتم آبان 1386

 

مشق یک بازنده

----------------------------------------

این روزها ..

چشم براه امید هستم

تا شاید

پوشال سرد پاییزی مانده بر دلم .،

جل و پلاسش را

جای دیگری علم کند ..

از رفتار ماه عکس گرفته ام

و آنقدر پرو شده ام که به تو می خندم

و از شما چه پنهان ..

شاید فردا هم مشتی بر خدا بزنم ...

درد دیروزم چه کنم بود و ای کاش

این روزها مرضم شده ..

ای کاش یکی بگوید ...

فردا چه کسی مرا به گورستان خواهد برد ..؟

آخر این روزها

مرگ هم قاعده دارد و این درختان ..

خسته از سایه شدن ..

منتظرند که تابوت وار مرگ را حمل کنند ...

بدرود .....،!!

من باختم ای هم قبیله ای ..

و می دانم

چیزی به پایان نمانده و در این فقدان زمان

هر فرصتی تا ابد فرصت نیست ...

آری .، من

هنوزم که هنوزه

خجلم از روی ماه ...

وای بر من ...

شکستم و آنقدر بغض کردم

که حلیم سرد شد ...

 

  

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در پنجشنبه سوم آبان 1386 |
 
 هیچ ِ من .!؟
---------------------------------------------------------------------------

دیوانه ای ام بیمار

با ۲۳ سال سابقه ی بیماری

چیزی ندارم که در بهبوهه ی زندگی

فنا شود

جز شادی هایم

که با مشتی پر از باران

لحظاتم را پر میکند

هنوز هم نمی دانم که با کدامین لبخند

عاشقانه ...

شعورم را باخت دادم ؟؟

هنوز هم تکه پاره های تکراری روحم را

در میان زباله های بو گندو

می سوزانم .،

و کماکان نیازمند چیزی هستم که باورش کنم ..

حرفهایم نطق نیست

فریاد است

که آنرا هم

دیروزتر ها

بدبختانه ...

باز هم

عاشقانه سوخت دادم ،،

آنقدر خوره ام که از تخته پاره های زندگی

یک چپر .. نه

معبدیی بسازم

و شاید آرامگاهی برای دفن تمامی افکارم

...

من ، از نسل شبم

بی شراره همچون زمان

بی اشتها از زندگی

شرم بار تر از شب

انسان نیستم

از نسل آدمم

همسفر انتظار

محکوم

گنگ

خسته

و در این هفت شنبه بازار زندگی

من بیمار

کم اهمیت ترین مهره ی سریال هستم ،.

اکنون ..؛

همه ی این جنایات

داغی ست ننگ

که کوفته شده بر پیشانی ام

حال می دانم آنچه که براستی نیازمند باور کردنش بودم

باور کردن خود بود

که هیچگاه این را نفهمیده ام

...

می خرامم در بهشت ماه

اما کاسب آرامش ،.. شب

چار چشمی

از زیر عینک دودی اش

مرا می پاید و به صبح مرجوعم می کند

...

این است روزگارم

درست است که این همه تو را دارم

اما یکی دیگر

به گوش فردا برساند که

ـ دیوانه ای

آنقدر خسته است ..

که حتی نای مردن را هم ندارد ... ـ

                                                                  هیچ ِ من یا بهر بگم شناسنامه ی من (س.حقیقت)

  

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در شنبه هفتم مهر 1386 |

پاک کن !؟!

------------------------------------------

هميشه به همين شکل بودی

لوس ، گستاخ ، چندش آور

و منِ دربدر

بر در احساس تو

آويزان

دست نوشته های پوچم را

حک می کردم ...

گناهان چرت و پرت های نوشتاری ام

از چشمان تو زاده می شد

و چَشم گفتن هايت مرا می سوزاند

از سردی دستانت ...

..

کاش من هم بلد بودم صرف کردن احساس را ، شباهنگام

تا شايد کمی می فهميدی

عشق واژه ی اس ام اسی نيست

و آغوش کفن وار معشوق

گواهیِ عاشقی نيست ..

من آنقدر دلم مرده از اين التهاب تلخ ديابت

که حتی ذهنمم ديگر

 عشق را در اتاقکهايش

راه نمی دهد و تو هم که کماکان

منطق عشقت ، احساساتم را می کشت ..

چشمانت را باز کن

می بينی !؟!

موناليزا هنوز هم لبخند می زند

وای که از اين لبخند شيرين

چرک های سرنگ آلوده

نمايان تر می شود

و من ای کاش

هيچگاه تو را بر زبانم نمی آوردم

تا صدای تو

خبر بستر مرگ موناليزا را

غروبانه بازگو نمی کرد ...

...

خيلی تند بياد آور

آن روز ها هر کلامت

سايه ای خنک داشت

اما ..،

هر بهانه ات سرشار بود از عطر نکبت نااميدی

که تو اميد صدايش می زدی

وای بر چشمان تو که بدون عينک

همه جا را تار می ديد

و وای برتو که دم آخر

برای نشان دادن خط چشم هايت

عينکت را بر چشم نداشتی

و از پشت وب کم تيره

مرا تار تر از هميشه ديد زدی ...

بهانه هايت به خط پايان رسيدِ

اما من تازه شروع شده ام

انگار که اين ذهن ساده

تنها چيزی است که زير آفتاب

 هميشه تازه اما پوچ

می ماند

پس شروعم را تازه بدان

اما نه به معنی با تو بودن

که اين کلام

ديروز منسوخ شد ...

پاک کنی خريده ام برای پاک کردن خاطرات تو

که جايش را گرم ونرم می بيند

در جا مدادیِ احساس من ؛..

آه که اين پاک کن

بوی بچگی ام را می دهد

آنقدر زيبا منهدم کرد خاطراتت را

که انگار نو پايی سه ساله ام

که جز آغوش مادر و لبخند پدر

درک چيز ديگری را ندارد ...

من آمدنت را

خنديدن و اشک هايت را،

و حتی ..

لمس خيالی دستانت را

در شبهای تنهايی خود

ديگر انتظار نخواهم کشيد .. .

..

تو ای بدرود شده

فاصله ها را مقدس بدان که اکنون

فاصله ی من و تو

يک واحد بيشتر نيست

به وسعت يک قطره اشک

و اين آشوب سخت ثلث دوم زندگی

مرا در ميان گرفته ..

من ديگر بال و پری ندارم

نای راه رفتن هم از جريان افتاده

در کالبد بی روحم ، اما

ديريست که سکوت و روشنی

اتوبان فريادهای مملو از تيرگی هايم را

مسدود کرده

و فقط با يک استکان چای

جنسم جور می شود ..

ديگر احساساتی نشو

پرده برداری کن از خواب آلودگیِ چشمانت

و کرکره ی گوشهايت را هم بکش بالا

 حرف اولم را در آخر می گويم

برو که رفتن جايز است

در اين روزگاران ماندنی ...

 

-----------------------------------------------

س.حقیقت - مرداد ماه ۱۳۸۶

 

  

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 |

 

با الهام از عروس اورانوس  

تقدیم به وحید پورزارع عزیز ...

 

چه ساده آه می کشیم ...

----------------------------------------------------------

طوفان فریاد من است

باد را دزدیده ام وباران را

 در کلاس ابری چشمانم ثبت نام کرده ام

دستان صیادان بزرگ قرن

همیشه شیاد باقی می مانند و

اشکهای بچه ماهی

همیشه بی مرهم

...

حال برخیز

موجها را نگاه کن

می خواهند برای تو کمی

برقصند

و تو

جذر و مد دریا را

داستانی نامشروع ندان

و از ساحل

التماس خنده طلب کن

که تازه سیراب شده از هوسرانی گوش ماهی ها ..

فانوس دریایی همچنان خاموش است و

بوم های نقاشی

تابلو وار ، خط خطی می شوند

و خوش بحال آبرنگها

که حداقل ، کسی را برای بوسیدن دارند ..

برگان درختان بهاری

مشکوکند

و مونالیزا هنوز هم که هنوزه

لبخند تلخی بر لبانش دارد

...

کاش دوستت نداشتم

دنیا را می گویم

 که همه چی دارد

اما مرا دوست ندارد ..

و من ، بیهوده و بی رمق

 هر لحظه

انتظار سوپرایزی

 به سمت شادی را دارم ،.. اما

لبخند ، غمگین پرسه می زند

در کوچه های درونی من

من خسته ام از بادبدک بازی های ظهر تابستان

و تنها رویای نسیم

دستانش را به سوی من دراز می کند

و کوچه های لخت را

به دنبال یک بازی جدید

لقد مال می کند با گامهای من ...

دریا در چشمان من

بزرگ می شود

و قایق های شکسته

دلشکسته از درختان بی گناه

در میان موجها ...

می میرند

آفتاب را سمت من تنظیم کن

در چشمانم سیل باران

از طوفان گونو

وحشی تر جان می گیرد ...

دریا منم

نه آن موجهایی که به سمت ساحل

هراسان

به بیراهه رفتند

و او که هر لحظه

در خیال تو

آغوشت گهواره ی وجودش میشود ..

برخیز و اشک بریز

با احساسی که از من گرفته ای

از کینه ای که از تو به من رسیده

گرمای دستانم را پس بده

آرام بشین در کنارم

دو پیچ دیگر تا مرگ نمانده

آواز بخوان تا برقصیم

کوچه های لبخند زیر آتش دفن شده

دریا زیر پای من است

نفس بکش

انتها همین جاست

آری

چه خوش گفت

" از ماست که بر ماست .... "

 

--------------------------------------------------

س.حقیقت - خرداد ماه 1386

---------------------------------------------------

 

 

 

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در شنبه دوم تیر 1386 |

سرخ پوش تیره ...

----------------------------------------------------------------------------------

طلوع را در توهم سکوت تو به فردا رساندم

اما

فردا هایم همان دیروزی بود که تو

مرا میان موجها جا گذاشتی و

اینجا هنوز هم که هنوزه آفتاب سوزان است

اما

پختگی صورت هایمان و پوست پوسته شدن های تن ما را

آرامش دریا

مدفون می کند و

من

در بهبهه ی نابودی مرغان دریایی

تو را یافتم میان صفحه های دنیای جادویی

و تو ای بخت برگشته ی تنها و بی ماه

شبهای تیره ات را به نور فانوس دریایی

بسپار

و غزل باران کن

ساحل خسته ی قلب گرمت را

و آفتابی باش در این روزگاران تیره

که تو ای تنهاترین بانوی سرخ پوش دنیا

غمگین تر از سرخ رنگی تو

آسمان دریاست ..

بیا و با موجها عشق بازی کن که فریاد

تنها مرهم عابر گلوی توست

و این بغض را

در آستان مرگ بهار

برای فصل نو هدیه نیار

که تابستان

با پیراهن آستین کوتاهش

در انتظار لبخند های توست ..

-------------------------------------------------------

ملوان خسته - ۱۹ خرداد ۱۳۸۶

-------------------------------------------------------

بانوی سرخپوش ..

 دنیا اینقدر رنگ داره که عدد صفر رو برای سیاه در نظر گرفتند.

 آبی باش ..، آبی و آفتابی

-------------------------------------------------------------------------------------------

( بانوی تنها ، تمامی گناهان قابل بخشش است .. )

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در شنبه نوزدهم خرداد 1386 |

انتظار ...

......................................................................................................................

و دقایق ..

بارانی تر از قبل

لحظات را می گذراند ..

چه تفاوت دارد دیروز

برای امروزی که تیره و تار

در امید فرداست ..

آنزمان که پشت ديوار خرابات

می گرید برایم لحظه ها ..

...

..

.

ثانیه ها در سمت غربی وجود

خانه کرده و عشق

دست در دست خاطره ها

در آبی بی آسمان

کور شده

و زمان

در کوچه پس کوچه های توهم

هنوز

پرسه می زند

...

مرا ببین ..

که دیوانه وار

روانم

و چون موج های خسته از دریا

ساحل را پیش گرفته ام

و در انتظار اشک

بغض هایم را

جاری می کنم در سراب رودی بی آب ..

...؛

و حال ..

کماکان 11 ساله مانده ام

و در صف بی انتهای برهوت

عاشقانه

دریا را می خوانم ...

در رویای پس فرداهای انتظار ...

می بینی که چه قدر غریب مانده دیروز ...!!؟؟

 

***

 

س.حقیقت - ۱۳۸۶

 

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 |

پروردگارا ،...

 من تو را می خواهم ، پس یاری ام کن ، همین ...

-------------------------------------

قسم بر خرد ، بر صاحب خرد ، و قسم بر قلب پاک ياران هميشه ناشناخته ...

قسم بر نفس ما ، قسم بر خدايان وجود ما و قسم بر خدای ما ...

آری ، قسم به تو ، تو که تمامی و هيچی . هيچ از پر بودن . حس عشق آميخته به پرواز ، پروازی با شکوه به آسمانهای پر باران خشک . هميشه خشک ...

پرسه می زنم در ثانيه ها . آنجا که در تک تک بی تابی هايش ، می سوزم و می بوسم باران های اشکم را و می سازم با تيرگی های شب دلباختگی ام ، از سر غروب تا ته صبح همچنان بيهوده ، و تنها تو مرهممی ...

معبودم ؛ دلتنگی هايم برای توست . تويی که در وجودمی ، روح آزادمی و منِ نحيف، در پی رسيدن به تو ، دور مانده ای ام از اصل وجودم ...

صاحب اشکانم ، ببوس پيشانی ام را . در آغوشم بگير و مستم کن از شراب عاشقانه ی نجواهايت و در اين تنهايی ها ، کاش مرا هم شريک سازی در تبرک سفره ی ضيافتت ...

وجودم .. روحم .. خدايم ؛

تنها ترينم در اين دالان شلوغ ..

همرنگ آسمانهای سيه چهره ی شبانت . آنی که برای آرامش ، هديه مان دادی اما ، روشن تر کن شبهايمان را و لايق بدان وجود مرا در فراسوی افق بزرگواری خود ..

..

ای وجودا ؛..

می بينی ؟

می بينی مرا که از ترس تو اشک بسيار می ريزم ؟

مرا که لحظاتم را بيهوده تلف می کنم ؟

مرا که خسته ام ؟ آنقدر خسته و درمانده که حتی نای مردن را هم ندارم ...

آری .،

منِ بنده ی تو ، سردم است و گرمای تو را خواستارم و اکنون ، گريان و حقير ، در پيشگاه تو ، به سجده افتاده ام و می شويم درگاه هميشه پاکت را با قطره ی التماسم ...

بار الها ؛ بگو به آن کسانی که خود را نمی شناسند ، که در اين صحنه ی روزگار ، همه ، ميهمانی هستيم پر راز در سفره ی عالم تو ...

و مرا در ياب با اين احساسات ابری ..

پروردگارا .. گريانم و تنها ، باران عشق توست .. التيام من ..

ببخش بيهوده عشق خاکی ما را و ببار ای رحمت ، ای رحيم ، ای غفور ، ای کريم ...

همه رفتند .. اما ، تو ماندی و قصه ی عشق ، هنوزم پابرجاست ...

خداوندا .. کاش ما هم انسان باشيم ...

 

 

                                               سبز و جاری در پناه حق ..

                       س.حقيقت - زمستان ۱۳۸۵

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 |

زیبا - حرفه ای - فوق العاده

کاری از آرش مشورت

همراه با بازی پوریا حیدری - مهدی محمدی

***

ترا نه سرا : داریوش شهریاری

آهنگساز : بابک جهانبخش

تنظیم : پوریا حیدری

***

دانلود موزیک ویدیو ( فکرشو کن )

دانلود آهنگ ( فکرشو کن )

با تشکر از شهاب نازنین

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 |

برگی از دفتر یک شاعر .. وحید پورزارع

-----------------------------------------------------

گوانتانامو ...

-----------------------------------------------------

      از تماشای تو
قسمتهای ناقص جهان شکل می گیرد ،
و من که تهران را با کفشهای تو اندازه گرفته ام ،
خسته ام ؛
مچاله انگار نقشه ی جغرافیای کف پام،
چروک چون حرف چ مثل چادر!......
بزرگ نشده ام که کوچک شوم !...
دارم از این همه دل رفتگی ها می ترکم !..
تب نکرده ام
که سی و هفت درجه به سمت تو بچرخم ،
شونه هام گرفته مادر
جهان سنگین است !...
ومن دقیق تر از آنم که عقربه های زمین را
در این هوا ی گرگ که میش استفراغ می کند ،
جلو ببرم ،
گوانتانامو تن توست ،
و چشمهات میدان جنگ است،
از من نخواه جنگجوی مهربانی باشم
وقتی قلب تو را نشانه رفته ام !
با چشمانی بسته ....یکی باز .....بوم
غروب میدان جنگ
از این زاویه ....بوم
نه.. دندانهایت را به نشان صلح نشانم نده ..بوم
خون از دماغ هیچ کس نخواهد ریخت
جز دهان من که قرمزی آتش است ...بوم ..
آخ ..شعر بیچاره ی من
کنار بایست ،
کم کم تمام می شوی ...
هرچند در این نبرد نیزه ها نرمند و
سپرها موم ،
از کدام قلبم زخمی شوم ...بگو ..
آخ ....خسته ام !...
قسمتهای ناقص جهان به تکاملی ابدی رسیده اند
و من به کوری جاودانه
از باروت خیس رَحِمَت
نطفه می بندد کودکی این شعر ...بوم
و زمستان سرد بین سطرها و میدان
تو بس ...
هوا بس ...
آتش اما نا بس است عزیز....
و این برف اریب
نزدیکترین خط واصل ما نخواهد بود ،
کجای این نفرینی مادر
چه فرق می کند
دخیل بسته باشی موهایت را
به قطبی ترین شمال این کف دست
یا قطبی ترین جنوب این کف پا !...
من دوستت ....بوم!


٬٬٬٬٬٬٬٬٬



وحید پورزارع
آبان ماه 85
تهران

برای دیدن دیگر آثار بر روی وحید کلیک کنید

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در شنبه چهارم فروردین 1386 |

...

تحولی دیگر در راه بود .. آمد

تولدی دیگر آغاز شد ...

بهار آمد ..

بهنه اش عشق بوده و است ..

عاشق بمانیم و همدیگر را بیشتر دوست داشته باشیم ...

به نوبه ی خودم شروع زندگی جدید طبیعت رو به همه شما عزیزان تبیرک می گم و امیدوارم سالی سرشار از خوشی داشته باشین ...


و تبریک ویژه ای دارم برای سه نفر ...

پدر عزیز و بزرگوارم ، شهاب ، پسر خاله ی دوشت داشتنی ام و بابک مهربان ، دوست هنرمندم ...

پدر عزیزم

تولدت را صمیمانه تبریک می گم

و امیدوارم سایه ی تو همیشه بر سر من و خانواده باشه ...

 

شهاب گلم

 نوزدهمین سال تولدت رو بهت تبریک میگم

 . امیدوارم همیشه شاد و خندون باشی ...

بابک جهانبخش عزیزم

 امیدوارم که سال جدید سالی سرشار از شادی و خوبی

 همراه با موفقیت برای تو باشد .

تولدت مبارک ...

 

دوستتان دارم ... سروش ۱۳۸۶

 

گردآوري توسط س.حقيقت ( سروش حائري ) در چهارشنبه یکم فروردین 1386 |

 اناالل